۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه

کاذب لاریجانی

پنج شنبه نوزدهم شهریور هشتاد و هشت

.

.

.

.

شنیده‌ایم که روزی کسی نزد معصوم رفت و گفت، من در دستگاه حکومتی (احتمالا دوره عباسیان بوده) کار ناچیزی در حد خدمتکاری دارم. آیا این کار هم حرام است؟ و معصوم مطلبی در این مظنون فرمود، کاری حتی در حد پرکردن ظرف جوهر نیز در دستگاه حکومت جائر، مشارکت در ظلمی است که بر مردم می‌کنند و مستوجب عذاب الهی است...

.

.

.

.

کسانی که پندار باطل داشتند با آمدن صادق لاریجانی بر مصدر قوه‌ی قضائیه تحولی ایجاد شده و گوش شنوایی بر مظلومیت ملت، پیدا خواهد شد، با دستگیری کسانی چون فرزند آیت الله بهشتی و الویری، نیک پی بردند که زهی خیال باطل! وقتی خدمتکاری در حکومت جور، در ظلمی که آن حکومت بر مردم روا می‌دارد شریک است، حساب اوتاد و بزرگان و عمله‌ی اصلی حکومت آشکار است، و انتظار عدالت از یاران شیطان داشتن،‌ پندار باطلی بیش نیست...

.

.

.

.

۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه

جمعه؛ دانشگاه تهران، روزهای بعد؛ ایران!

چهارشنبه هجدهم شهریور هشتاد و هشت

.

.

.

.

گوش‌هایم تیز شده اند... دیگر می‌توانم، حتی صداهای روزهای آینده را هم بشنوم... صدای شنیع جغدی می‌آید، که بر خرابه‌های آزادی، در جایی که روزی نماد دانش این کشور بود، چه زشت می‌خواند، و کوردلانی که چشم عقل بسته، روحشان را به شیطان فروخته اند...

.

.

.

.

چشم‌هایم تیز شده اند... می‌بینم روزهای آینده را، و خون‌هایی را که بر زمین می‌ریزند... جوانانی گه پرپر می‌شوند، تا تاریخ تکرار شود، تا بار دیگر، یزیدیان گمان کنند که شمشیرشان بر خون بی‌گناهان چیره گشته...

.

.

.

.

الا لعنت الله علی‌القوم الظالمین...

شب احیا

چهارشنبه هجدهم شهریور هشتاد و هشت

.

.

.

به شهین گفتم می‌برمت مسجدی که اراجیف نشنوی، حرف‌ها و آدم‌های با کلاس ببینی و بشنوی، و از این‌که شب احیاتو با شنیدن حرفای عوامانه خراب کنی به خودت لعنت نفرستی... و رفتیم، و اون‌طور بود که گفته بودم... از نکات جالب مراسم این بود که یک بار هم برای خ.ر دعا نکردن، ولی برای آزادی اسرا و بهبود وضع مملکت دعا کردن...

.

.

.

تو این وبلاگ دیگه قصد خبر رسانی ندارم، ولی این مطلب از حمزه غالبی که بیشتر به نوعی راز و نیاز شبیه بود، خیلی روم اثر کرد و به نظرم اومد که مناسب این شب‌هاست:

.

.

.

وقتی دیوارهای بلند و آدمهای کوتوله تو را احاطه کرده اند. وقتی نرمی تنت زیر سختی باتوم فریاد می زند. وقتی سکوت قبرستانی میان فریاد و فحاشی بازجو گم می شود. وقتی سر درد ناشی از بی خوابی های مداوم کرختی تن بی تحرکت در سلول انفرادی را تحمل پذیر می کند. وقتی سفیدی پوست آفتاب ندیده زیر کبودی تنت گم می شود. وقتی تهدید به تعرض هایی می شوی که حتی نمی توانی بازگو کنی. وقتی با حسرت تلاش های صادقانه برای اصلاح میهن را به یاد می آوری و تلاش آنها برای اعترافات دروغ، پیش چشمت است. وقتی برق نگاه پاکترین فرزندان انقلاب هنوز در یادت هست و تقلای ناپاکان برای لکه دار کردن آنها را می بینی. وقتی پیشانی های پینه بسته و انگشترهای عقیق به هیچ ارزش دینی و انسانی پایبند نیستند. وقتی آنها که خود را ضابط قضایی می دانند حقوق قانونی تو را لگد مال می کنند.

.

.

.

وقتی شور زندگی زیر تکرار مکرر "تو را آویزون می کنیم" می‌میرد. وقتی بر اثر تلقین بازجوها لحظه شکستن استخوان گردنت موقع اعدام را تصور می کنی. وقتی بازجو سعی دارد تو را مجبور کند که خودت خودت را بزنی. وقتی این وافعیت که پدرت را موقع روبدنت جلو خودت با گاز فلفل و شوکر ضرب و جرح کرده اند در کنار فضای غیر وافعی که همه تو را فراموش کرده اند می نشیند. وقتی حس می کنی هیچ نهاد قانونی و تقیدات دینی و اخلاقی از تو حفاظت نمی کند. وقتی به تو می باورانند که همه تو را فراموش کرده اند. وقتی به این باور می‌رسی که از خانواده کاری که بر نمی آید، خودشان هم در معرض تهدید هستند.

.

.

.

وقتی خودت را تنهای تنها می یابی. درست در اوج احساس بی پناهی، تنها تصور اینکه قدرتی هست که صدای تو را از درون سلول تنگ می شنود و دیوارهای بلند مانعی برای حس کردن دستهای مهربانش روی شانه ات نیست، تو را از فرو پاشیدن حفظ می کند. در آن لحظات او تنها تکیه گاهت است که می توانی به آن پناه بری. الطافش را حس کردم و رد معجزاتش را دیدم.

.

.

.

انفرادی فرصت خوبی بود برای اینکه ترجمه قرآن را بارها مرور کنم. یک آیه هست که مضمون آن در قرآن چند با تکرار شده است: انسان وقتی در شرایط سخت قرار می گیرد به یاد خدا می افتد. و چون پایش به ساحل می رسد فراموش کار می شود. اکنون این یادداشت را می نویسم که اگر روزی الطاف خداوند را فراموش کردم این یادآوری تذکری باشد تا ظلم و تعدی که به من رفته است را فراموش نکنم و یاد او در ذهنم زنده بماند.

.

.

.

۱۳۸۸ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

اللهم فک کل اسیر... اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین

سه شنبه هفدهم شهریور هشتاد و هشت

.

.

.

به نظر من، باید این دوتا دعا رو که بیان­گر وصف حال امروز ما و ظلم گریبانگیر مردم ما است، در این شب‌های قدر،‌ با خلوص نیت بخوانیم... خدایا همه‌ی ما را که در دست این دژخیمان دیو صفت اسیریم آزاد فرما... خدایا شر همه‌ی این ام‌الفسادها را که چهره‌ی اسلام را به گند کشیده‌اند از سر ما کم کن...

.

.

.

و چرا نباید ایمان و امیدی به استجابت دعاهامان نداشته باشیم؟ این دعای خالصانه‌ي ملت ما و استجابت بارگاه ملکوتی‌اش بود که توانستیم استبداد ۲۵۰۰ ساله را در هم شکنیم و در مقابل حیوان‌صفتی مثل صدام، که شاید در توحش اندکی از اینان کمتر بود، هشت سال مقاومت کنیم... پس امیدوار باشیم و از ته دل دعا کنیم... شب‌های قدر را از کف ندهیم...

.

.

.

۱۳۸۸ شهریور ۱۴, شنبه

من معتقدم تخلف را باید در ترازوی خدمت سنجید!ه

شنبه چهاردهم شهریور هشتاد و هشت

.

.

.

آیا بوی تعفنی را که از این سخن، که از جانب بالاترین قدرت کشور بیان شده، و تبدیل به تئوری سیستم قضایی کشور گردیده است، احساس نمی‌کنید؟ می‌دانید مفهوم این سخن چیست؟ این سخن، بیان می‌کند که حکومت،‌ مثل یک بانک است که شما در ازای گردش پول و خدمتی که به آن می‌کنید، می‌توانید از آن تخلف و جنایت وام بگیرید!!! اگر خدمتتان در حد یک بسیجی ساده است، می‌توانید ملت را ضرب و شتم کنید، اگر بسیجی فعال هستید، به دختر و پسر مردم تجاوز کنید، و اگر سپاهی و از باند کودتاچی هستید، می‌توانید بی‌حساب و بی‌دلیل بکشید، و مطمئن باشید که هیچ کس یقه‌تان را نخواهد گرفت، زیرا در ترازوی خدمت،‌ این تخلفاتتان سبک‌تر از سابقه­ی خدمتتان است، بلکه این تخلفات عین خدمت است!

.

.

و در نهایت تاسف، این تئوری از مدت‌ها پیش، در نظام حکومتی ما، در حال اجراست...

.

.

.

۱۳۸۸ شهریور ۱۳, جمعه

این ماجرا واقعیست: خوابگاه دختران

جمعه سیزدهم شهریور هشتاد و هشت

.

.

مقدمه: پست‌هایی که با عنوان: این ماجرا واقعیست می‌گذارم، خاطراتی هستن که یا خودم مستقیما از کسی که اونا رو تجربه کرده شنیدم، یا تنها یک واسطه بین من و اون کسی که اونو تجربه کرده وجود داشته، یا این که استثنائا خودم تجربه‌شون کردم...

* * * * *

اواخر خرداد بود... حدود صدتا دختر شهرستانی توی خوابگاه گیر افتاده بودیم. دخترا از ترس داشتن زهره‌ترک می‌شدن. یه عده جیغ می­زدن و گریه می‌کردن، یه عده رنگ به رخسارشون نبود و هی تو راهروها بالاپایین می‌رفتن و حسابی خودشونو گم کرده بودن، یه عده هم کرخ شده بودن و مثل میت‌ها افتاده بودن رو تخت‌هاشون...

.

.

اون بیرون، صداهای وحشتناکی می‌اومد. ضربات سنگینی به درب آهنی خوابگاه می‌خورد. پنجاه شصت نفر از بسیجی‌ها، از همون جنایتکارهایی که تو خیابونا مردم رو لت‌وپار می‌کردن، داشتن در آهنی رو از جا می‌کندن. می‌خواستن درو بشکنن و یورش ببرن داخل خوابگاه... اوضاع به شدت وحشتناک بود...

.

.

از دور جوون هیکلی چماق‌بدستی پیدا شد. یکی از همون بسیجی‌ها بود... نزدیک شد و داد زد اینجا چه خبره؟ یکی از اون بسیجی‌های جانی گفت: از این خوابگاه بهمون کوکتل مولوتوف انداختن... خوابگاه دختراست... حکم محارب رو دارن! همه‌شون بهمون حلال هستن...

.

.

به نظر می‌اومد این جوون، در کمال تعجب، هنوز استثنائا ذره‌ای غیرت و شرف تو وجودش باقی مونده. از این حرف عصبانی شد. رفت جلو در خوابگاه وایستاد. چماقشو بالا آورد و دور سرش چرخوند و داد زد مگه خودتون خواهر مادر ندارین؟ خجالت بکشین! کی جرات داره بیاد جلو... همین‌جا دهنشو صاف می‌کنم...

.

.

بقیه‌ی بسیجی‌های جانی جا خوردن... خودشونو برای جنایتی تازه و لذت‌بخش آماده کرده‌بودن، و حالا یکی از خودشون، هیکلی و چماق‌به دست، جلو روشون وایستاده بود... فایده نداشت... کم کم متفرق شدن...

.

.

هنوز هم وحشت اون لحظات، دست از سرمون بر نمی‌داره. ما فقط از خوابگاه الله اکبر گفته بودیم. توی خوابگاه دخترا کوکتل مولوتوف چیکار می‌کرد... شاید خدا خواست که به دست یکی از همینا، ما نجات پیدا کنیم، ولی هیچ‌وقت اون توحشی رو که از این جنایتکارا دیدیم، فراموش نخواهیم کرد... خدا لعنتشون کنه و هرچه زودتر نسلشون رو از زمین منقرض کنه...

.

۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه

خوشا به حال آنان که رفتند...

یک شنبه هشتم شهریور هشتاد و هشت

.

.

وقت سحر، قبل از اذان، دعای آیت الله دستغیب رو پخش می‌کرد. به دوستان گفتم، خوش به حال اینا که زود رفتن،‌ چون اگه باقی می‌موندن،‌ وضعشون از چند حال خارج نبود:

.

.

یا به گوشه‌ای خزیده بودن و با سکوت مرگ‌آور خود، مردم و جوانان رو از هرچیزی که بو و اسمی از دین و اسلام در اون بود متنفر کرده بودن...

.

.

یا گوشه‌ای نشسته بودن و کاری از دستشون بر نمی‌اومد و غم می‌خوردن و از غصه دق می‌کردن...

.

.

یا جراتشو داشتن و اعتراض می‌کردن و حصر و تبعید و اعتراف و هتک حرمت و ضیق دنیا رو به جان می‌خریدن...

.

.

و یا این‌که دست به دست کودتاچیان می‌دادن و ننگ دنیا و لعنت ستم‌دیدگان و عذاب اخروی رو به خاطر خوشایند حقیران و بی‌مایگان به جان می‌خریدن...

.

.

۱۳۸۸ شهریور ۳, سه‌شنبه

پیش‌بینی‌ها

وقتی در اواخر دهه‌ي شصت خورشیدی، در جلسات دکتر سروش شرکت می‌کردم، باور خیلی حرف‌هایش برایم سخت بود. سال‌ها گذشت تا دانستم که آن‌چه جوان در آینه می‌بیند، پیر در خشت خام می‌بیند و نخبگانی مثل او، چه شفاف، این روزها را می‌دیدند. مطلب زیر قسمتی از مقاله‌ي ایشان با عنوان: در باره‌ی قرائت فاشیستی از دین است که می‌توانید کتاب حاوی این مقاله را از این آدرس دانلود کنید...

* * * * *

قرائت فاشیستی از دین، امری نا آشنا نیست. برای خود نحله‌ای است و این نحله دیری است که ناکامانه می‌کوشد تا سیطره‌ی انحصاری خود را بر فرهنگ دینی کشور تحمیل و تحکیم کند و با نشاندن مهره‌هایی در دل نهادهای فرهنگی، احشا و امعای آن‌ها را به زهر قاتل خود بیالاید...

در این قرائت از دین:

۱- در مورد آدمی:

الف. آدمیان همه متهم و مشکوک و بددین و بدخواهند، مگر این‌که خلافش ثابت شود (یهودی‌ها بالاخص، همه بد و بدخواه و بداندیشند).

ب. فرد در مقابل دولت هیچ است و هیچ حقوقی ندارد.

۲- در مورد نظام:

حق با نظام است، نه نظام با حق، حق آن‌جاست که قدرت آن‌جاست، حق را با نظام می‌سنجند نه نظام را با حق.

۳- در روش:

الف. برای فروشکستن رقیب هیچ کاری نامجاز نیست (از دروغ زدن و افترا و پرونده سازی و آبروریزی تا ضرب و جرح بدنی).

ب. حمله بهترین دفاع است

ج. نزدیک شدن به قدرت بهترین تاکتیک است

د. عقوبت بهتر از پاداش و خشونت بهتر از عطوفت است

ه. تراشیدن دشمن موهوم بهترین گریزگاه است

و. ترویج کینه و نفرت کارگرتر از عشق و محبت است

ز. تکیه بر تئوری توطئه بهترین تحلیل است

۴- در مقولات سیاسی و اجتماعی:

طرفدار علم، پوزیتیویست است، طرفدار آزادی و دموکراسی، لیبرال است، طرفدار مدارا و تسامح، ماسونی است، طرفدار حقوق بشر، اومانیست است، طرفدار توسعه، کاپیتالیست و امپریالیست است و طرفدار هریک یا همه‌ی این‌ها، غرب زده است

۵- در زبان:

پرطنطنه و پرمدعا و ولایت فروش و دروغ‌زن و خشونت‌ستا و ناسزاگو و رجزخواننده و لجن مالنده

۶- در دین:

دین مساوی است با تکلیف و تقلید و تکفیر و تزویر و تازیانه و لعنت و خشونت و محرومیت و عبوسیت و عربده و استبداد

۷- در شخصیت:

حَمَله‌ی قرائت فاشیستی و عَمَله‌ی استبداد دینی نوعا افرادی بی‌اعتقاد، کم‌مایه، بدسابقه، متظاهر، قدرت‌طلب، رقیب‌شکن، مداح و متلونند، محفوف و محاط به لومپن‌ها

این طایفه علی‌رغم رعد و برقی که می‌کنند، برگ و تگرگی نمی‌ریزیند. قدرت در اندیشه و روش است، و اندیشه‌ی اینان زبون‌تر از آن است که در دریای اجتماع موجی بیافکنند یا جزیره‌ی تازه‌ای را فتح کنند. عصبانیتشان هم گواه این ناکامی است. یحسبون کل صیحه علیهم. زبان زمانه زبانی دیگر است و اینان بی‌جهت می‌کوشند تا خود را به کری بزنند. در روش، از این هم زبون‌ترند. روششان روشی است برای ناکامی و باطلاقی است برای خودفرسایی. اژدها را هست قوت، حیله نیست

گو بدو چندان که افزون می دود ........... از مراد دل جداتر می‌شود

(مثنوی)

۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه

باز هم سلام

این وبلاگ را با هدف اطلاع رسانی ایجاد کردم، و روالم بر آن بود که روزی یکی دو ساعت وقت بگذارم، آخرین اخبار جنبش سبز را جمع آوری کنم، و در فرمتی که به راحتی قابل بازکردن باشد، و حتی با اینترنت‌های کم سرعت بتوان در عرض یکی دو دقیقه آن را باز کرد، آپلود کنم. ضمنا به‌خاطر مسایل امنیتی، مطالب هر روز را روز بعد پاک می‌کردم. با رویت تعداد محدود بازدید کنندگانم، به این نتیجه رسیدم که ماشاالله آن قدر مجاری اطلاع رسانی وسیع شده،‌ که نیازی به کار من نیست. به عنوان مثال شما می‌توانید عضو فیس بوک شوید و در یکی از گروه‌های جنبش سبز عضو شوید، تا آخرین اخبار هر روز را دریافت کنید. یا با عضویت با سایت کلوب دات کام و دوست شدن با افرادی که در جنبش سبز فعال هستند، هر روز آن‌قدر مطالب و اخبار (داغ شده) دریافت می‌کنید که کاملا به روز خواهید بود. به همین خاطر، تصمیم گرفتم نوع دیگری بنویسم، یعنی حرف‌های خودم را بنویسم، و مطالب را حذف نکنم، نگه دارم، که این نوشته‌ها و برگ‌ها، همگی قسمتی از تاریخ کشور ما هستند... شاید قسمتی از سیاه‌ترین گوشه‌های تاریخ ما...

یک شنبه اول شهریور هشتاد و هشت